درباره وبلاگ
من

متولد فصل سرد جایی زیر آسمان خدا
موضوعات
 
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
من و اون
یکشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٩ :: ٧:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : من      

سلام

اومدم بگم دلم گرفته اومدم بگم از بعضیا خستم اومدم بگم چرا بعضیا انقدر منو خر فرض میکنن؟چرا کسی که من همه گافاشو میگیرم همه کاراشو میدونم جلوی من ادعا می کنه؟چرا خودشو به نفهمی میزنه؟خیلی دلم می خواست به چشماش نگاه کنم(چشایی که حالم از دیدنشون به هم میخوره که پر از دوروییه)بهش بگم من که میدونم چکاره ای چرا واسه من فیلم بازی میکنی بهش می گفتم کارات هیچ اهمیتی واسه من نداره که کجا میری با کی میری یا چی میکنی.بهش بگم من خر نیستم.خیلی جلو خودمو گرفتم.

ازت می خوام اونقدر بی اهمیت بشه که این کاراشم واسم مهم نباشه.من که تا حالا بهش خوبی کردم بازم همینطور بگذره که حداقل حقی گردنم نباشه.دیدی که چقدر خودمو کنترل کردم؟از زور ناراحتی خوابم نبرد.کمکم کن مثل همیشه.

ممنون

یکشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : من      

سلام گل نازم

اومدم بگم ازت ممنونم خیلییییییییییییییییییییییییی

چون خانوادمو دوباره بهم برگردوندی.دیروز که برگشتم خونه نمیدونستم مامان اینا برگشتن نیمه راه.خواهرم بهم گفت ماشینشون خراب شده برگشتن نزدیک خونه که شدم اومد دنبالم و گفت مامان اینا تصادف کردن مردم.رفتم خونه صورت مامانو برادرو بابامو که دیدم به زور خودمو کنترل کردم توی گردنه ترمز ماشین بریده بود و با یه ١٨ چرخ تصادف کرده بودن ماشین داغون شده بود از ۵ بعد از ظهر که تصادف شده بود تا ۵ صبح زیر بارون بودن جایی هم نبوده که برن....فقط میگم ازت ممنونم که خانوادمو بهم برگردوندی نمیدونم چطور تشکر کنم!!!!...

دوست دارم گل نازم

شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : من      

سلام به اون

اومدم بگم که

رفت بدون هیچ حرفی ساکت و آروم

هرجا هست خودت همیشه مراقبش باش و امیدوارم موفق باشه

شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : من      

سلام گل نازم

سال جدید شروع شد امیدوارم که سال خوبی باشه واسه همه.امسال بر خلاف سالای قبل نرفتیم مسافرت موندیم خونه تنها من مامان خواهرم و برادرم.هه.بابای گرامی هم موند اونجا.خودت که میدونی.دیدی قبل تحویل سال با مامان بحثم شد؟دیدی داشتم خخفه میشدم؟تنها کاری که کردم پناه بردن به کتابت بود خواستم اروم شم.خواستم امسالو با اشک شروع نکنم اما...خیلی سرد و بیروح بود.اما خوب بود بازم شکر.دیدی سر هیچی با خواهرم دعوام شد؟میبینی حوصله هیچ کاریو ندارم؟این هم خودمو اذیت می کنه هم اطرافیامو.میبینی چقدر داغونم؟میبینی میتونم به کسی نگمو خودم تحمل کنم؟آره میدونم بعضیا اذیت شدن از کمتر بودنم و نگفتنم اما باید عادت کنم.می خواستم امروز برم جایی که هیچ شوقی واسه رفتنش ندارم اما پاهام دلم یاری نکرد.دوباره یاداوری خاطرات تلخ دوباره چشم تو چشم کسی که بودنش پیشم اذیتم میکنه.

اما باید برم چون هدفم مهمتره باید با همه چیز کنار بیامو صبر کنم چیزایی که خوب یاد گرفتم از بچگی.فقط ازت می خوام کمکم کنی تو همه شرایط کنارم باشی.میدونی که چقدر حرف دارم باهات اما نمیتونم بگم.کمک کن کم نیارم.

دوست دارم دوستم داشته باش

یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : من      

سالم به اون

(سلام به اونی که همیشه و همه جا و در همه حال کنارمه باهامه خیلی راحت می تونم باش حرف بزنم و دردمو بگم بدون هیچ ترسی چون میدونم خودش از همه چیز باخبره همه چیزو میدونه و میبینه.آره با توام با خودت تو که هیچ وقت تنهام نذاشتی تو که در همه حال فقط یه چیز ازت خواستم اونم صبر صبر صبر.انقدر پرم که دارم میترکم.

امشب از خونه راه افتادم برم جایی که ازش متنفرم جایی که مجبورم توش باشم و همه چیزو تحمل کنم جایی که....تنها جمله ای که به زبونم اومد بعد از رفتن آبجی اینا از ترمینال این بود    دوباره تنها شدم .وقتی به خودم اومدم دیدم صورتم خیسه و وقت زیادی ندارم واسه رسیدن به سرویس.خودت میدونی چه دردیه آره چون خودتم تنهایی اما خیلی فرق بین تنهایی تو و من هست.امروز خواهرم بهم میگفت چند ماهیه که معلومه چقدر داغونی به چی فکر میکنی؟ چرا انقدر تو خودتی؟

چی بهش بگم؟از کجا بگم؟اونم این روزارو پشت سر گذاشته حتی بدتر از من اما حالا اون دیگه تنها نیست اون یه تکیه گاه داره روی زمین اما من...دردمو به کی بگم؟واسه همه سنگ صبور بودم واسه همه تکیه گاه بودم کی واسم تکیه گاه شد؟ کی واسم سنگ صبور شد؟جز تو کی بود توزندگیم که بهم ضربه نزد؟کی درمون دردم شد؟کی منو به خاطر خودم خواست؟مگه چی کردم؟مگه چی خواستم؟چرا باید حسرت همه چیزو بخورم؟اون از بچگی اوم از نوجوانی اینم جوانی...

امروز به یکی گفتم داغونم از زندگیم چی میدونی؟چی میفهمی تو چه حالیم؟گفت بیا پیش خودمهمه رو رها کن من واست همه چیز و همه کس میشم.به همین سادگی....همیشه تحمل میکردم همیشه ساکت بودم اما ٣ساله بدجور داغون میشم با چیزایی که میبینم حرفایی که میشنوم.میگن بی خیال مگه میتونم؟مگه میتونم این همه تبعیض و بی عدالتی و دو رویی و ببینم و چیزی نگم؟تو که اون بالایی چرا کاری نمی کنی؟تا چه قدر باید تحمل کرد؟آره همیشه صبر خواستم و همیشه تو همه شرایط فقط گفتم خدایا شکرت شکرت که بدتر از این نیست.از چند نفر باید ضربه بخورم؟چقدر باید بشکنم؟مگه منم آدم نیستم منم تا حدی میتونم تحمل کنم.توکل توکل توکل...آره جز این راه چاره ای ندارم جز این کاری نمیتونم کنم.

هرچی دیدم هرچی شنیدم گفتم خدایا خودت  خدایا به خودت توکل می کنم به خودت پناه میبرم...نمیخوام این همه تبعیض نمیخوام ببینم.سخته نمی تونم تحمل کنم نمیتونم ببینم مامانم اینقدر سختی بکشه و هیچی نگم اینقدر اذیت شه و دم بر نیاره.چرا بعضیا نمی فهمن؟چرا بعضیا اینقدر خودخواهن؟چرا فکر می کنن همه چیز میدونن و هیچ اشتباهی نمی کنن؟اینقدر درد دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم و از کی و چی بگم.توی راهم دارم میرم خونه دانشجویی توی یه شهر غریب جایی که هیچ بویی از آشنایی نیست جایی که خودتی و خدا.یادته سال اولی که دانشگاه قبول شدمو خبر قبولیمو به بابام دادم چیکار کرد؟چی گفت؟آره نشست گریه کرد نه از ذوق بلکه از زور ناراحتی چون رشته ای که قبول شدمو نمی خواست و راضی نبود.آنچنان خورد تو ذوقم که با اینکه ٣ سال میگذره هنوز جلو چشممه.به هر زوری بود اومدم دانشگاه.یادته نمی ذاشت خونه بگیرم؟باید ایهمه راهو میرفتمو می اومدم.یادته واسه اینکه به کلاس ساعت ٨صبح برسم ساعت ٤ صبح تنها می اومدم سر خیابون که سرویسایی که سربازارو و شاید کسایی مثل من بودن رو میبردن برسم به ترمینال شهر دیگه که از اونجا ٢ساعت برم تا برسم به دانشگاه.یادته چه شبایی که دیر میشد تا برسم خونه چقدر می دویدم که برسم به ماشین؟دم نزدم مثل یه مرد از خودم محافظت میکردم و نمیذاشتم کسی چپ بهم نگاه کنه یا حرفی بزنه...همیشه تو مراقبم بودی.آرزوم بود یه بار بابام ببردم مدرسه یا بیاد دنبالم اما دریغ تنها کاری که یادم میومد از اون دوران وقت کارنامه گرفتن بود که اگه نمره کمتر از ١٦ بود.....

بعد از ٤ترم بالخره دلش سوخت و اجازه داد خونه بگیرم با کسایی که نمیشناختم  همخونه شدم با هر سختی داشت کنار اومدم اونقدر غممو پنهان می کردم و اونقدر با بچه ها شوخی میکردم که مثل یه خانواده باشیم که توی شهر غریب ما دانشجوها جز خودمونو خدامون کسیو نداریم.شدم سنگ صبور یکی از بچه ها .گفت گفت گفت شدم همقدمش شدم خواهر نداشتش با اینکه از من کوچیکتر بود اما خودشو بزرگ می دونست با یه عقد اجباری رو  در رو بود.اینجا با یه مرد دوست بود و ادعای عاشقی میکرد....گذشت تا زمانی که یه دوست دیگه اومدو باهاش جور شد کم کم از من فاصله گرفت گفتم خوش باشه با هرکس و هر جا بعد از این بود که کم کم چیزایی شنیدم که خورد شدم.کسی که قبل از من باهاش همخونه بود شروع کرد گفتن چیزایی که با شنیدنش داغون و داغون میشدم واسه سادگی های خودم دل می سوزوندم واسه باور داشتن عشقشو محکوم بودن به زندگیه اجباری...چیزایی شنیدمو دیدم که درکش واسم سخت بود.اونوقت بود که فهمیدم خانم هر دفه یه عشق داره و هر دفعه معشوقه یکیه.حالم از اینهمه دو رویی به هم می خورد واسه این همه پستی.با اینکه میدونست ضربه خورده همین دو رویی و پستیه یه دوست بودم اونم ضربه زد خواسته یا نا خواستهچه شبایی که تا ٣ نصفه شب بالا سرش توی بیمارستان زار میزدم چه وقتایی که اون خواب بودو نم ساده واسه سرگذشتش گریه می کردمو از خدا کمک می خواستم یه بار بهم گفت رفته دکتر گفته بیماری لاعلاج داره چقدر گریه کردمو واسش ناراحت بودم یه بار آزمایششو بردم پیش یه دکترو جریانو گفتم دکتر گفت سالم سالمه چیزی نیست باید ببینمش  منه ساده از خوشحالی بهش زنگ زدم و گفتم....ندونستم فیلمشه خانم.خودت می دونی که چقدر سختی کشیدم واسش اما یه بارم به روش نیاوردم و نخواستم حتی یه ذره کمکم کنه چون هیچ وقت از کسی انتظاری ندارم تنها چیزی که بهم هدیه داد حرفایی بود که پشت سرم در اومد...

نمی تونم تحمل کنم وجودشو تو خونه چون دو روی کاملا متفاوت داره و این اذیتم میکنه.دارم میرم همون خونه ای که با همه خوبی ها و بدی ها خاطره میشه...)

این نوشته ها از چند روز پیشه که وقت نکردم بذارم اما حالا اومدم و نوشتم اینجا.واسم دعا کن بتونم ارامشمو به دست بیارمو بی تفاوت باشم.

دوست دارم گل نازم

چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۸ :: ۱:۳٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : من      

سلام سلام صد تا سلام

آخ خدا به آدم گرگ بیابون بده بچه لوس و ننر نده نقطه

من بچه ندارما ولی یه مهمون داشتم از دیروز تا

حالا که بچه ننر و لوسی داشتن بعد هیچی هم نمیگفتن

تو رو خدا نگاه کنید رفته تو اتاق من سر سازم من نبودم

امدم بیرونش کردم و شب معلوم نیست کلید من رو

از کجا پیدا کرده دوباره رفته تو اتاقم و گوشی های

ویولنم رو پیچونده بود خیلی بهش لطف کردم که از پنجره

نفرستادمش بیرون ...بعد لوس خودش رو هم میچسبونه به من

مادرش هم چیزی نمیگه ...میخواستم خفش کنم

اصلا دیشب نشد بخوابم تا صبح نقشه میکشیدم

کجا گیرش بندازم دو تا نیشگونی چیزی ازش بگیرم

دلم خنک بشه .....نه خییییییییییرم من خسیس نیستم

تازه شم نینی ها رو هم دوست دارم

باز خوبه من ( صاحب وبلاگ) وگرنه تا صبح

نمیشد بخوابم زنگید و اس داد یکم تیکه انداخت بهم

که تو که خودت نینی داری چرا ÷یش نینی مردم هستی

قربون دست و پنجولت من ( ص . وبلاگ ) که اس دادی

در کل بعد نبود این روزا گردن همچنان شکسته هست

ولی اروم شده ....در کل الان کلی تو سرم حرف هست

که یا نمیشه نوشت یا بی سر و ته هست و نمیدونم

خوب دیگه حالا باز بعدا میام ولی تا من (ص . وبلاگ ) نیاد

من نویسنیسم ( چیه ؟املام ضعیفه خوب )

بریم دیگه شب خوشید بهمون

پ.ن : دیشب سه بار نوشتم هر سه بار سیستم هنگ کرد ..امشب شد

پ.ن : هیچی ندارم بگم بعدا میگم

همین

سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸ :: ٤:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : من      

 

از انسانها غمی به دل نگیر

زیرا

خود نیز غمگینند با انکه تنهایند اما از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند

پس

دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند

باسلام به اون

امروز تولد بلاگمه اولین روزی که مینویسم.هدیه از طرف یه دوسته که امیدوارم  همیشه در پناهه حق باشه و موفق.تولدت مبارک بلاگم.(دوست داشتم با هم تو یه روز متولد بشیم اما امتحانات نذاشت)